تبليغاتX
سرنوشت من و چشمات

سرنوشت من و چشمات



 <!DOCTYPE HTML PUBLIC "-//W3C//DTD HTML 4.0 Transitional//EN">
<!-- saved from url=(0044)http://www.hobaab.com/weblog/back/baran.html -->
<HTML><HEAD>
<META http-equiv=Content-Type content="text/html; charset=windows-1256">
<STYLE>.drop {
 FONT-SIZE: 40px; FILTER: flipV(), flipH(); WIDTH: 3px; COLOR: blue; POSITION: absolute
}
</STYLE>

<SCRIPT language=javascript>

//Rain/Snow effect- By Craig Blanchette hobaab

//Visit http://www.hobaab.com

snow = false;    // false-rain;   true-snow
snowsym = " * "  //These are the symbols for each
rainsym = " ' "  //You can put images here.
howmany = 10     //How many drops/snowflakes?

/**************Do not need to change anything below***********/
if(snow){sym = snowsym; speed=1; angle=10; drops=howmany}
else{sym = rainsym; speed=50; drops=howmany; angle=6}
movex = -speed/angle; movey = speed; count = 0;

function moverain(){
for(move = 0; move < drops; move++){
xx[move]+=movex;  yy[move]+=mv[move];
hmm = Math.round(Math.random()*1);
if(xx[move] < 0){xx[move] = maxx+10;}
if(yy[move] > maxy){yy[move] = 10;}
drop[move].left = xx[move]
drop[move].top = yy[move]+document.body.scrollTop;
}setTimeout('moverain()','1')}

</SCRIPT>

<SCRIPT language=javascript>

if (document.all){
drop = new Array(); xx = new Array(); yy = new Array(); mv = new Array()
ly = "document.all[\'"; st = "\'].style"
for(make = 0; make < drops; make++){
document.write('<div id="drop'+make+'" class=drop>'+sym+'</div>');
drop[make] = eval(ly+'drop'+make+st);
maxx = document.body.clientWidth-40
maxy = document.body.clientHeight-40
xx[make] = Math.random()*maxx;
yy[make] = -100-Math.random()*maxy;
drop[make].left = xx[make]
drop[make].top = yy[make]
mv[make] = (Math.random()*5)+speed/4;
drop[make].fontSize = (Math.random()*10)+20;
if(snow){col = 'white'}else{col = 'blue'}
drop[make].color = col;
}
window.onload=moverain
}
</SCRIPT>

<META content="MSHTML 6.00.2600.0" name=GENERATOR></HEAD>
<BODY></BODY>

<font face="Tahoma"><a target="_blank" href="http://www.javascriptfreecode.com/"><span style="font-size: 8pt; text-decoration: none">JavaScript Codes</span></a></font>

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 20:4 توسط پریسا |

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:58 توسط پریسا |

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 
اگر سفر نكنيم


اگر مطالعه نكنيم

 

اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم

 

اگر به خودمان بها ندهيم

 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 

هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم

 

هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم

 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 

اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم

 

و هر روز يك مسير را بپيماييم

 

اگر دچار روزمرگي شويم

 

اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم

 

يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

 

همان احساسات سركشي كه

 

موجب درخشش چشمان ما مي شود

 

و دل را به تپش در مي آورد

 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 

اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم

 

اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نياندازيم

 

اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم

 

اگر به خودمان اجازه ندهيم

 

براي يكبار هم كه شده

 

از نصيحتي عاقلانه بگريزيم

 

بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!

 

بياييد امروز خطر كنيم!

 

همين امروز كاري بكنيم!

 

اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم!

 

 

شاد بودن را فراموش نكنيم!

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:23 توسط پریسا |

مرا کم دوست داشته باش

 

اما همیشه دوست داشته باش!

 

این وزن آواز من است

 

عشقی که گرم و شدید است

 

زود می سوزد و خا موش می شود

 

من سرمای تو را نمی خواهم

 

و نه ضعف یا گستا خی ات را

 

عشقی کی دیر بپاید

 

شتابی ندارد

 

گویی برای همه عمر وقت دارد

 

مرا کم دوست داشته باش

 

اما همیشه دوست داشته باش!

 

این وزن آواز من است

 

اگر مرا بسیار دوست بداری

 

شاید حس تو صادقانه نباشد

 

کمتر دوستم بدارتا

 

عشقت نا گهان به پا یان نرسد

 

 

من به کم قانعم

 

 اگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد

 

من راضی ام

 

وستی پایدار از هر چیزی بالا تر است

 

مرا کم دوست داشته باش

 

اما همیشه دوست داشته باش!

 

این وزن آواز من است

 

بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری!

 

و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم

 

تا زمانی که زندگی با قی ست

 

هرگز تو را فریب نمی دهم

 

چه اکنون،و چه بعد از مرگ

 

همیشه با تو صادق خواهم ماند

 

و امروز در بهار جوانی ام

 

عشقم به تو اطمینان می بخشد

 

مرا کم دوست داشته باش

 

اما همیشه دوست داشته باش!

 

این وزن آواز من است

 

عشق پایدار،لطیف و ملایم است

 

و در طول عمر ثابت قدم

 

 

با تلاش صادقانه

 

چنین عشقی به من هدیه کن

 

من با جان خود

 

از آن نگهداری خواهم کرد

 

در خشکی و دریا

 

یا هر جا

 

و در هر آب و هوا

 

عشق پایدار،ثابت و همیشگی است

 

مرا کم دوست داشته باش

 

اما همیشه دوست داشته باش!

 

این وزن آواز من است

 

همان گونه که وزن زندگی است.

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 10:19 توسط پریسا |

 

ای روزگار لحظه ای مرا رها مکن

هر لحظه هزاران بلا بر سرم ریز

تا بدانم زنده ام

هر آن با من در ستیز باش اما بدان

اما بدان

من تا زمانی که در کنار یار باشم

سر به زیر زلتت خم نخواهم کرد

 

کاش

کاش اینجا بودی

چقدر دلم میخواهد اینجا بودی

ما دو روح گمگشه ایم که سالهای سال است در تنگ ماهی شنا می کنیم

بر همان زمین قدیم و اشنا راه می رویم ، چه یافته ایم؟

همان ترسهای قدیم را

کاش اینجا بودی.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 9:55 توسط پریسا |

گاه يك لبخند آنقدر عميق ميشود كه گريه ميكنم گاه يك نغمه آن قدر دست نيافتني است كه با آن زندگي ميكنم گاه يك نگاه آن چنان سنگين است كه چشمانم رهايش نميكنند گاه يك عشق آن قدر ماندگار است كه فراموشش نميكنم.

 

وقتـي آدم غمگين مـي شه غم مثل يه لغمه بزرگ تو گلوي آدم گير مـي کنه، کـه نه مـي شه برش گردونند نه غورتش داد،وقتي گريه مي کني غم کمتر مي شه وقتي به اوني هستي که دوسش داري يادت مي ره اما وقتي مي نويسي هم سبک مي شي هم خالق جمله

 

 

رسم این شهر غریب است بیا برگردیم

قصه این قوم غریب است بیا برگردیم

ان که یک روز دل به نگاهش سپردیم

خنده هایش سرد و غریب است بیا برگردیم

 

عاشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عاشق فقط ميگه: تو ماله مني . عاشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عاشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عاشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عاشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم .

 

 

سلام به همه .بچه ها نمی دونم چرا امروز اصلا حالم خوب نیست.شاید به این خاطره که بعد از ده روز باید برم .اره باید برم جایی که شاید حقم نبود.خوب چه می شود کرد همیشه دنیا اون جور که می خواهیم نیست باید ساخت.

کاش الان یکی کنارم بئد که دوسش دارم .خودش می دونه کی رو می گم.

کاش بودی مهربونم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 9:48 توسط پریسا |

 

نهایت

بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم

نهایت هر چیز همان 10 بود

از مامان بستنی میخواستم 10 تا میخواستم

مامانو 10 تا دوست داشتم

خلاصه دنیا همین 10 تا بود

و این 10 تا خیلی قشنگ بود

ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره؟

نهایت دوست داشتن چقدره؟

انگار خیلی حریص شدم 10 تا هم کفافمو نمیده ....!

اما میخوام بگم دوستت دارم

میدونی چقدر؟

به اندازه همون 10 تای بچگی

 

 

حکومت»

زنگ تاریخ بود و من روی این جمله گیر کردم ...

« دوران حکومت قاجاریه... »!!

قاجار که گذشت و تمام شد. نمی دانم دیگر چرا از آن می گویند. شاید نمی دانند که

حکومت تو برای من دردناک تر از هر حکومتی است. دوران حکومت تو !! (ببخشید)،

دوران حکومت غرور تو کی به پایان میرسد.

من به حکم غرورت مهر خموشی بر لبم، دلم، عقلم و حتی نگاهم زده ام. افسوس

که نمی دانی، حتی اگر همه را از خود بگیرم، احساسم را نمی توانم.

 

 

زمونه ی بد

همیشه فکر میکردم آدمها هر چی دروغگو چشماشون اونا رو لو میده ولی حالا

میبینم اون جفت چشایی که خیلی ها رو ذره ذره آب میکنه خیلی چیزا رو تو خودش

پنهون میکنه........

اون قدیماوقتی یکی میگفت دوست دارم تا بنا گوش از شرم و حیا سرخ میشد

ولی حالا دوست دارم مده!!! هر کی اونو نگه از دنیا خیلی عقبه...

هر کی دوست پسر نداشته باشه امله!!!

یه وقت یکی میگفت عاشق شده تا سر مرگ میرفت تا به عشقش برسه ولی

این روزا تا میگن عاشقتیم اون یکی میگه خب من هم عاشقتم...

عجب زمونه ای شده!!!

 

روی لبام یه التماس ، به اونکه مرگ منو خواست

بهش بگین عاشق تو ، بی تو فقط مرگو می خواست

بهش بگین تو لحظه هاش ، بی کسی نفرینش می کرد

هیشکی نبود نگاش کنه ، غم اونو تحقیرش می کرد

چشماشو بست روی همه ، روی تو و دلبستگیش

تیغو کشید روی رگش ، نفس برید از زندگیش

بهش بگین تو هر تپش ، خون از رگش موج می زدش

حتی تو آخرین نگاه ، چشمش به عکست زل زدش

بهش بگین برای من ، گریه و شیون نکنه

فقط یه بار ، فقط یه بار ، برای من دعا کنه

بهش بگین ، بهش بگین ، مردونه پرپرش شدم

مردم تا باورش بشه ، راس راسی عاشقش شدم

 

به نام خدای پاک ام

تصمیم گرفتم از دقایق امروز نهایت استفاده

رو ببرم اونقدر که آخر شب خودم و تحسین کنم

قبلا وقتی چنین تصمیمی می گرفتم هزار و یک

اتفاق می افتاد تا نتونم بهره ای ببرم

انگار طبیعت می خواست بگه نه... تو

تصمیمت و نگرفتی

امروز یک روز آفتابی و خیلی سرده

دیشب برف داشتیم

آسمون بی نهایت زیباست

می خوام

این روز قشنگ و از دست ندم

امروز مال منه

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هیچ وقت نگاهم به زمستون اینطوری نبوده

دوست ندارم تموم بشه

دوست ندارم بگذره

می خوام به برفا بگم جلوی پنجره اتاقم بایستن

همونجا !

تا من خوب نگاهشون کنم بعد بیفتن رو زمین

دوست دارم دونه دونشون و بشمارم

می دونی!

فکر می کنم بعد از مرگ دیگه

اون دنیا !

فرصت دیدن این همه قشنگی رو نخواهم داشت

اونجا هم واسه خودش کلی چیزای قشنگ و ... داره

که نمی دونم کدوما شون و می تونم ببینم

دعا کنید برام

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

 

پر از گریه هستم

از گریه ها و ناله های هر روز خودم خیلی خسته شدم

حس می کنم خدا صدام و نمی شنوه

تنهام

خیلی

از خودم بدم میاد

از خودم نا امیدم

برام دعا کنید

می خوام صدای خدام و بشنوم

اما ناتوانم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ای شب

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت
این قصه که می کنی تو با من
زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
آنجا که بکوفت باد بر در
و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور
ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
بودست رخی ز غم مکدر
بودست بسی سر پر امید
یاری که گرفته یار در بر
کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان است ؟
عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
در سیر تو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود ؟
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
یا شدمن جان من شدستی ؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد

مرحوم نیما یوشیج

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به نام حق

تنها امیدم

این بار می خوام برای مامانم بنویسم

از عمق وجودم

احساسی که همیشه پنهان کردم

چشمهاشون سبز هست

یک رنگ خاص و فوق العاده

چهره ای بسیار زیبا

زیباتر از ایشون ندیدم

اما من شبیه ایشون نیستم نه از نظر صبوری نه از چهرها

تو دوران نوجوانیم خیلی اذیتشون کردم، با غد بازی هام

در کودکی هم همچنین

نمی دونم

متاسفانه بگم

یا خوشبختانه

خیلی از سختیها و نگرانی هایی که در گذشته ای دور داشتن رو خوب یادم هست

الان هم کلی حرف تو سینشونه که با صبوری حفظ می کنن اونها رو

اما بذارید براتون از روزمره امروزشون بگم

صبح ها حدود ساعت ۶ میرن پارک پیاده روی

یک ساعت پیاده روی می کنن

و میرن نون سنگک می گیرن

ساعت ۸ صبح نون رو میز آماده هست

منتظر می مونن تا همه بیدار شن

تو این فاصله ظرف های دیشب رو می شورن

و مواد نهار رو آماده می کنن

همه که بیدار شدن

پنیر و کره و … می چینن و میان بقیه برای صبحانه

معمولا بعد از صبحانه هم میرن خرید

همچنین تدارک نهار و شام رو هم می چینن

همه چیز و انجام میدن

بعلاوه نظافت خونه

کوچیک که بودیم در کنار اینها به درس و مدرسه ما هم میرسیدن

می دونید تکرار این اتفاقها هر روز خیلی خسته کننده هست

اما هیچ وقت ندیدم و نشنیدم شکوه کنن

زمانی که تهران بودم گاهی بیدارم می کردن که بریم نون بگیریم

اما الان پیششون نیستم

دورم و خیلی شبها از دوریشون تو تنهایی مثل یه بچه ۴ ساله که انگار مامانشو گم کرده

گریه می کنم … و آرزوم این میشه که بتونم کنارشون باشم

بشینم نگاشون کنم …. حلقه گل یاسمن بسازم و بکنم یه تاج خوشگل و بذارم روی موهاشون

و بگم پیشم بمون،

مامان

شما تنها امیدمی بعد از خدای پاک تو این دنیا

همش می خوام جبران کنم سختیهایی که من باعثشون بودم و

می خوام اما نمی دونم چطوری

هیچ راهی پیدا نمی کنم براش

کلافم کرده این موضوع

۴۵ دقیقه ای میشه که خوابیدید

می خواستم بیام بگم نخواب مامان

دیشب هم همینطور

اما نمیشه

الان میرم ظرفها رو می شورم

فردا هم با هم میریم نون می خریم

نمی تونم بیام پارک چون کتونیم و نیاوردم

مامان نماد انسانیت و وفاداری و خوبی و کلی چیز دیگه هستی برام

عشقمی

دوست دارم

دخترت

 

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 9:38 توسط پریسا |

 

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 9:25 توسط پریسا |

هر لحظه از عمرم كه مي گذرد ...
فكر مي كنم به افقي تازه دست مي يابم . افقي دور دست و نا پيدا. كسي كه نمي شناسمش هر لحظه در گوشم زمزمه مي كند : هان ؟ هنوز هم اميدواري ؟ فكر مي كني روزي به آن افق خواهي رسيد ؟ هان ؟
در يك لحظه ترديد سراسر وجودم را فرا مي گيرد .عضلاتم منقبض مي شوند و در فكر فرو مي روم . خاطرات تلخ گذشته ام از هر سو به من هجوم مي آورند . مي ترسم . مي ترسم . مي ترسم . نگاهي هراسان به اطرافم مي اندازم و همچون كودكي كه به مدرسه اش دير رسيده است ، شرمگين مي شوم . آه . اشك صورتم را خيس خيس مي كند . غرورم مي شكند و دلم براي خودم مي سوزد . ياد روز هايي مي افتم كه براي رسيدن به اين افق تازه ،چه سختي هايي را كه تحمل نكرده ام . شبانه روز در سفر بوده ام . گاه از تشنگي لب هايم خشكيده اند . گاه پا هايم در سرما كرخ شده اند . گاهي هم شده است كه راهزني كوله بارم را با خودش برده است . آه . در اين لحظه است كه دلم مي خواهد فرياد بزنم . دلم مي خواهد منفجر بشوم . دلم مي خواهد از اين يأس عميق رهايي يابم . اما اما اما اگر فرياد بزنم ، راز پنهان دلم آشكار مي شود . رازي كه به پنهان بودنش افتخار مي كنم . آه . اما اگر فرياد نزنم ، تاب و تب رسيدن به افق دور دست ، وجودم از درون مي خورد . آه . چه بايد بكنم؟ چه بايد بكنم ؟ فكري به ذهنم مي رسد . بالشي از جنس ابريشم فراهم مي كنم . صورتم را به بالش مي چسبانم و ديوانه وار فرياد مي زنم : آه . آه . آه . اي افق دور دست . اي جاذبه ي شگفت آور . مرا به سمت خود بكشان . .. . .

 

 

 

دست های مهربانت را دوست می داشتم. چشم های بی گناهت را دوست می داشتم . چرا من را تنها گذاشتی؟ آیا نمی دانستی که بی حضور تو من پر پر می شوم؟ و نمی دانم که سر بر شانه های چه کسی بگذارم و زاری کنان راز دلم را با چه کسی بگویم و در بازوان کدامین مهربان آرام بگیرم. شب های بعد از این را نمی دانم که چگونه به صبح برسانم؟ آخر هیچ کس نیست که با او در مرتفع ترین پشت بام دنیا آشیانه کنم و کوچک ترین ستاره های آسمان را بشمارم!!
آه . دیگر شب های من نوری ندارند! دیگر هیچ کس نیست که با انگشت های کودکانه اش ماه را به من نشان بدهد و بگوید : ما تنها عاشقانی هستیم که امشب ، ماه را دیده ایم!

 

 

زني مي رفت..

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

 

 

 

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم.  سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 13:31 توسط پریسا |

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 13:14 توسط پریسا |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 13:10 توسط پریسا |

خستگیمو زیر بارون هدیه کردم به جدایی

دل سپردم به تو ای گل . تو که هدیه ی خدایی

حالا نه خستگی دارم نه دیگه هراسی از شب

نه دیگه شکایت از تو نه دیگه گلایه بر لب

با تو ای خورشید تنها!شب و تاریکی اسیره

با تو ای عمره دوباره خزونم آروم میگیره

 

 

هر لحظه که از عمرم ميگذرد


به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم


در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم


از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام


و کودکيم را درونم پنهان کرده ام ....


هيچ کس مرا نمی شناسد


درونم پر از حرفهای ناگفته است


پر از رازهای ناگفته ...


و به خودم افتخار می کنم

 

میون این همه سایه سایه ی من دیگه مرده

اخه تنهایی ی کهنه خورشید و از اینجا برده

لب من شهر سکوته تو تنم زندگی مرده

دستی از اون ور ابرا اومده سایه م و برده

دیگه کم کم از خودم بدم میاد

تنه پوسیدمو مرگم نمیخواد

دیگه دردم به سراغه من نمیاد خاک سرده م تنمو پس میزنه

کسی که صداش به ابرا میرسید مرده اماااااااااا یاد گنگش با منه

چشم خشکیده ی من کاش می دونست حالا

وقت خوبه گریه کردنه

دیگه کم کم از خودم بدم میاد تنه پوسیدمو مرگم نمیخواد

همه ی شعری که گفتم قصه ی تنها شدن بود

قصه ی رفتن و رفتن قصه ی رها شدن بود

قصه ی مرگ یه قصه بغض بی صدا شدن بود

قصه ی دوری و دوری قصه ی از تو جدا شدن بود

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(سهمه من این بود چراااااااا!)

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:14 توسط پریسا |

توی یک دیوار سنگی . دو تا پنجره اسیرن . دو تا خسته . دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهی . سنگ سخت و خارا . زده قفل بی صدایی . به لبهای خسته ی ما

نمی تونیم که بجنگیم . زیر سنگینی دیوار . همهی عشق من و تو . قصه هست قصه ی دیوار

کاش که این دیوار خراب بشه . من و تو با هم بمیریم . توی یک دنیای دیگه . دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها . درد بی زاری نباشه . میون پنجره هاشون . دیگه دیواری نباشه

همیشه فاصله بوده . بین دستای من و تو . به همین سختی گذشته . شب و روزای من و تو

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:54 توسط پریسا |

دلم پر از درد است آخر چه بگویم انتظاری که داشتم نابودم کرد . احساس تنهایی در این اجتماع مرا میترساند ... موجودات گرسنه عذاب قلبم را با چهره ی زشتشان بدرد میاورند ولی باز هم تلاش میکنم نه برای فراموش کردنش بلکه برای بدست آوردن یک آرامش . آرامشی که روحم را سبک کند تا بتوانم باز هم زندگی کنم . ... تو امیدم بودی . من میخواستم تو تکیه گاه زندگیم باشی و هستی بخش حیاطم .. من میخواستم محبت کنی و دوستی را برایم به ارمغان بیاوری تا من همچون نیلوفری پیچان محبتم را نثارت کنم اما زهی خیال باطل ... تو عکس آن عمل کردی . غرورم را چون جامی بلورین شکستی . عشقم را کشتی . رویاهایم را به خاک دفن کردی به صورت پر حرارتم سردی نفرت ریختی . اشکم را به چشمانم به ارمغان دادی . و رنگ دوستی و محبت را از دلم زدی و مرا موجودی بی اراده ساختی . اعمال تو ای دوست نفرت ابدی را به زندگانی و حیاتم به ارمغان آورده است . نفرتی که قلبم را میفشرد . چشمانم را گریان کرده و امیر ها و آرزوهایم را به باد داده است . ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:52 توسط پریسا |

عاشق آن نيست که ديوانه عشق توشود

عاشق آن است که از عشق تو ديوانه شود

اي آنکه مي گويد آشنايي با غيبان مشکل است

آشنايي مي توان کرد ولي جدايي مشکل است


مي توانم دل از هردو جهان بردارم

نتوانم دل از آن راحت جان بردارم


تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت


سرسيز ترين بهار تقديم تو باد

آواز خوش هزار تقديم تو باد

گويند که لحظه ايست روييدن عشق

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:39 توسط پریسا |

مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم
مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم
مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم
مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم
مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم
مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم
مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم
مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم
مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه
مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمومهتابي كنه
مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني
مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن
بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بخونن

ديوونــــــــه

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:36 توسط پریسا |

سهم من

سهم من از چشمان تو این نبود که من پشت پلک های تو بمانم یا شاید سهم من از چشم های تو صداقت بود که من آن را در رویاهایکودکانه ام ساده به تصویر کشیده بودم. سهم من از چشمان تو اشک نبود" بغض های کال خودم بود که هنوز فرو خورده و سر به مهر مانده اند.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:35 توسط پریسا |

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:51 توسط پریسا |

اين روزها ؛ زانو ها در بغل خوابيده .سر به زانو تکيه زده و چشمهايم به ديدار اشک می روند . پرده ها را می کشم .. مبادا روشنايی خلوتم را بر هم ريزد . شعله ها زبانه می کشند .. من انگار در حوضی از يخ دست و پا می زنم . اين روزها اگر کوک سازم غمگين است .. چاره نيست .. ارتعاش صدای قلبم ؛ انگشتان مرا به روی ساز می کشد . اين روزها صدايم درگير ناله است .... بغضم به صدا راه نمی دهد . شبها که وصفش ناگفتنی ست ... من می مانم و تمام تاريکيهای شهر من . من می مانم و تصويری تاريک از روز ... من می مانم و يک بغل داغ شقايق. گاه که به ترس رويی نشان می دهم ..آغوش عشق تنها پناهگاه من است . تنها مآمن امن دلواپسيهايم .. تنها گرما ی روح بخش روح خسته ام . اين روزها به خيابان نمی روم .. شايد به اجبار خزان صدای شکستن برگی بيايد. طاقت شکستن ندارم . طاقت ديدن بی پناهی شاخه ها را ندارم . اين روزها به آسمان نگاه نمی کنم ... شايد پرستويی به کوچ رود . توان غيبت پرستو ندارم ..اين روزها روزهای درد است
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:49 توسط پریسا |

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:47 توسط پریسا |

در دلم شور عجیبی برپاست * گوئیا آخر عمر دنیاست این چه حالیست مرا ساقی من * لیلیت را رمقی نیست به من این سکوت از سر خوشحالی نیست * یا رب این جور کدامین جرمیست بر لبم مهر خموشی زده اند * بر دلم آتش عشق زده اند بغض در راه گلو سنگین است * این همان سوز دل شیرین است راز دل را به بر نی بردم * نزد او از غم هجران گفتم تنی چو بشنید غم و درد مرا * گفت با سوز دلش ای جانا ما کجا و قدح یار کجا * مرهم این دل بیمار کجا ساقیا میکده را جامی نیست * دیده بگشای که فرجامی نیست قطره ای ریخت ز چشمان ترم * جوهر عشق چکید از جگرم نی بگفتا و مرا حالی شد * دلم از هر چه غم خالی شد .
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:45 توسط پریسا |

 

دوستت دارم بخاطر مهربانیت . بخاطر اینکه میتوانی دیگران را ببخشی .

تو را دوست دارم بخاطر اینکه دنیای منی.تو را در میان تمام زیباییهای دنیا یافتم .

تا ملکه ی عشق من باشی .

تو را با تمام وجود میخواستم برای اینکه عروس الهام بخش زندگی منی.

تو را با تمام خوبی هایت خاستم . برای اینکه خوبی ها را باید در چشم تو دید .

تو را با تمام صداقت و پاکیت میخواهم . برای اینکه عشق زیبای منی . کاش بودی و میدیدی که لحظه ها بی تو میمیرن

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:43 توسط پریسا |

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:38 توسط پریسا |

file:///D:/Documents%20and%20Settings/b/Desktop/akx;';%20kh'ob;/NATALIE_PORTMAN/089.JPG

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:39 توسط پریسا |

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:34 توسط پریسا |

نازنینم، اکنون که از عالم رویاها به دنیای حقیقی رسیده‌ام و حقیقت همچون رویا می‌نماید، اکنون که دست تو را در دست خود دارم، رهایت نخواهم کرد و آرزویم این است که تا ابدیت نخوابم تا احساس با تو بودن لحظه‌ای از من جدا نشود : اما من و تو دور از هم مي پوسيم غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو ، دراين لحظه ي پر دلهره است ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست از سر اين بام اين صحرا ، اين دريا پر خواهم زد ، خواهم مرد غم تو ، اين غم شيرين را با خود خواهم برد .
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:22 توسط پریسا |

ببینید و دل نبندید دنیا گذرگاهه! جلوه هاش رو دیده ام" گذرا بودن رو احساس کرده ام" من هم روزی به آخرش میرسم" تو هم همینطور! و مرگ! کلمه ای که کمترین کسی بعد از شنیدنش ترسی نا خودآگاه دلش رو نمی لرزونه" کمتر کسی پیدا میشه که با تمام وجودش بگه که از مرگ و دنیای بعد از اون هراسی نداره! مرگ به جزترس" غم رو هم به همراه داره! شاید به این خاطر که باعث جدایی میشه تو روزگار ما مردم اون قدر سر گرم کار و زندگی هستن که گاهی اوقات فراموش میکنند که لابه لای وجودشون عواطف شیرینی موج میزنه که اگه ابراز نشه میپوسه! تلنگر مرگ" یک لحظه اونارو به خودشون می آره! ((ببین!اون دیگه نیست!)) همین! ((اون نیست؟کجاست؟! تا دیروز همین جا بودا!همین جا پیش من !پس چرا نمی دیدمش؟)) همیشه وقتی به مرگ فکر میکنم این سوال برام پیش می آد که لحظه مرگ چه حسی به آدم دست می ده؟هیچ وقت به این نتیجه نرسیدم که چه جور مرگی بهتره!ولی خودم دوست ندارم شب بخوابم وصبح بلند نشم !این خیلی آرومه! من مرگ پر سرو صدا دوست دارم یه چیزی مثل تصادف!....به طرف مقصدی در حرکتی هدفی داری وبعد یه دفعه.... البته بیشتر دوست دارم که حاصل این تصادف مرگ مغزی باشه!همیشه احساس میکنم که قلبم فقط مال خودم نیست !در هرصورت مرگ"مرگه!در هر صورت باید گذاشت وگذشت"پس به قول مولا ((ببینیدودل نبندید)).
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:54 توسط پریسا |

عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است. عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:39 توسط پریسا |

دلم پر از درد است آخر چه بگویم انتظاری که داشتم نابودم کرد . احساس تنهایی در این اجتماع مرا میترساند ... موجودات گرسنه عذاب قلبم را با چهره ی زشتشان بدرد میاورند ولی باز هم تلاش میکنم نه برای فراموش کردنش بلکه برای بدست آوردن یک آرامش . آرامشی که روحم را سبک کند تا بتوانم باز هم زندگی کنم . ... تو امیدم بودی . من میخواستم تو تکیه گاه زندگیم باشی و هستی بخش حیاطم .. من میخواستم محبت کنی و دوستی را برایم به ارمغان بیاوری تا من همچون نیلوفری پیچان محبتم را نثارت کنم اما زهی خیال باطل ... تو عکس آن عمل کردی . غرورم را چون جامی بلورین شکستی . عشقم را کشتی . رویاهایم را به خاک دفن کردی به صورت پر حرارتم سردی نفرت ریختی . اشکم را به چشمانم به ارمغان دادی . و رنگ دوستی و محبت را از دلم زدی و مرا موجودی بی اراده ساختی . اعمال تو ای دوست نفرت ابدی را به زندگانی و حیاتم به ارمغان آورده است . نفرتی که قلبم را میفشرد . چشمانم را گریان کرده و امیر ها و آرزوهایم را به باد داده است . ...
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:34 توسط پریسا |

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:31 توسط پریسا |